شاید این آخرین یادداشتی باشد که استاد شاهرخی برای درج در نشریه ای نوشته باشند،کمتر از یک ماه پیش برای درج در پرونده ویژه مجله شعر که موضوع آن انجمن های ادبی بود چند سوال خدمت ایشان پیرامون نقش انجمن های ادبی در تعمیق و گسترش شعر داده بودم و استاد این چند سطر را با توضیحات ابتدای آن ارسال کردند و تلفنی هم تماس گرفتند و با همان کرامت خاص خودشان از اینکه مختصر پاسخ داده اند عذر خواهی کردند، این پاسخ در مجله شعر چاپ خواهد شد ، اما تا آن زمان خالی از لطف ندیدم در فضای سنگین فقدان استاد در این روزها ،یکی از آخرین یادداشت ها و شاید آخرین یادداشت آن بزرگمرد، تسلای خاطر دوستان باشد
سر دبیر محترم مجله شعر .... محدثی خراسانی دامه توفیقاته
با سلام و ادای احترام، مرقومه ارسالی واصل شد اینجانب به علت بیماری توان نگارش ندارم چون دستم لرزان است. باری در مورد 3 سؤال، پاسخ آن مستلزم وقت و فرصت است اما در این مقام به اختصار مطلبی چند عرضه میدارم.
دربارة نقش انجمن ها، بدون تردید انجمنهای ادبی اگر در هر مقوله ای استادان و متخصصان، عهده دار تعلیم و راهنمایی مبتدیان و دوستداران ادب و هنر باشند، این امر سبب ترقی و تعالی و ادب و فرهنگ خواهد بود و اگر صرفاً گرد آمدن جمعی باشد وقت گذرانی است و نتیجه ای عاید نخواهد شد.
امّا با پیشرفت جریان اطلاعات و ارتباطات طبعاً آن کس که عهده دار تعلیم و تربیت است باید گذشته از امور ادبی حتی نسبت به پیشرفت علوم روز آگاهی داشته باشد و تنها به ضوابط و معیارهای گذشته بسنده نکند و با بهره گیری از دانشهای روز و ارتباط با آن ولو مختصر سبب گسترش و وسعت اندیشه نوآموزان شود. اما در مورد نقل خاطرات انجمنها و شرکت در آن متأسفانه چون من مقیم شهرستان بودهام و در آنجا انجمن ادبی تشکیل نمیشد توفیق حضور در انجمنها به اینجانب دست نداد، و چون به تهران آمدم در یکی از آنها حضور یافتم متأسفانه ملاحظه کردم که:
ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش
البته همه چنین نیستند و اخلاق و ادب حکم میکند که تصریح به نام نکنم و استادان معاصر جملگی بدان آگاهند.
یادآوری این نکته ضروری است که استادان پیشین نسبت به روش و شیوه آن دوران تخصص و اشراف داشتند و امروز نیازی نیست که تنها به روش گذشتگان عمل کرد، نکته دیگر اینکه نباید تعصب داشت که تنها باید به یک روش و شیوه سخن گفت بلکه هرکس آزاد است احساس خود را در هر قالب که مقتضای سلیقه اوست بیان کند اما نباید سخن بصورت لغز و چیستان درآید که هیچ مطلبی به شنونده القا نکند.
با پوزش از نارسایی کلام و با تقدیم احترام
محمود شاهرخی
این ترانه را تازگی ها کار کردم و با آهنگسازی آقای جابر اطاعتی و خوانندگی آقای مهدی زکی زاده در مرکز موسیقی صدا و سیما تولید شده که در ایام عید سعید قربان پخش خواهد شد
دلم بود و به غیر تو نخواستن
چشم بود و به غیر تو ندیدن
طواف کعبه بودو دل سپردن
طواف کعبه بود و دل بریدن
حالا دنیا یه اسماعیل عاشق
که قلبش می زنه تو سینه پرپر
که بی تاب پریدن از قفس هاس
پیش بی تابی چشمای هاجر
طنین زمزم خورشیدی تو
می پیچه تو شب هستی دوباره
دلا ،مهتابی شور و شکفتن
چشا ،بارونی صبح و ستاره
دلم بود و به غیر تو نخواستن
چشم بود و به غیر تو ندیدن
طواف کعبه بودو دل سپردن
طواف کعبه بود و دل بریدن
منو تو آتیش عشقت بسوزون
بسوزونو ،منو بی طاقتم کن
بذا قربونی شم تو عید قربان
به میلاد دوباره دعوتم کن
از دوست داشتن در تمام جهان
سروده:مجتبی صادقی
انتشارات سوره مهر: 1388
شکستنی تر از آنم که سنگ برداری
و یا به خاطره ای دیر سال بسپاری
تویی که می روی از پیش من نمی دانم
چقدر از من و حال دلم خبر داری؟
من و دل و غزلم سال هاست زندانیم
در این اتاقک مرطوب چار دیواری
گره زدند مرا مثل عنکبوتی پیر
به تار حوصله روز های تکراری
مرا بگیر و تماشا کن و سپس بشکن
همیشه آینه پیدا نمی کنی – آری
*************************
اتش نشان خانه من بود بعد تو
این اولین نشانه من بود بعد تو
گیسو شلال من که در آیینه گم شدی
یاد تو تازیانه من بود بعد تو
باران شد و بهاری خود را بهانه کرد
ابری که وقف شانه من بود بعد تو
این گریه های ناز- بلور شکستنی
تکرار جاودانه من بود بعد تو
در کوچه های شب زده آواز« شد خزان....»
آهنگ غمگنانه من بود بعد تو
پرواز در هوای دل آسمانیت
شوق کبو ترانه من بود بعد تو
آه ای همیشه های پرنده که رفته ای
اندوه آشیانه من بود بعد تو
گریه امان نداد که دیگر بخوانمت
این آخرین ترانه من بود بعد تو
۱- دو غزل فوق به روشنی توانمندی نسبی شاعر جوان ، مجتبی صادقی را در بکار گیری قالب غزل برای بیان اندیشه و احساس با ذهن و زبانی معاصر روایت می کنند ،غزل ها عاشقانه اند اما موازین متانت ووقار شرقی و هنجار های عرفی شعر عاشقانه فارسی بر خلاف بسیاری از شعر های عاشقانه شاعران جوان این روزگار در آنها به خوبی رعایت شده است،در مجموعه شعر« از دوست داشتن در تمام جهان» از این دست غزل ها باز هم می توان سراغ گرفت و شاید نیمی از مجموعه را شعر هایی به لحاظ توانمندی در بیان در همین سطح و البته با مضامین متنوع دیگرشکل داده باشند
۲- اما در حوزه همین مضامین عاشقانه چندین غزل در این مجموعه دیده می شود که به شکل ملال آوری صراحتا بارها کلمه زن تکرار شده وبه جز یک مورد که آن هم مضمون شعر که حال و هوای ایلیاتی دارد شاعر را از در غلتیدن به افراط نجات داده در هیچ یک دیگر از آنها تصویر روشن و مشخصی از این زن ارائه نمی شود و مخاطب در ابهام و سردر گمی در حیطه تجربه های محدود و شخصی شاعر که دریافت ها و حس وحال آن ها قابل تعمیم به خواننده نیست رها می ماند، ووجود بیت هایی از این دست هم در لابه لای آنها برملال خواننده که با عاشقانه هایی ازنوع غزل های بالا در این کتاب مواجه بوده می افزاید:
مرا که زیر پل آغشته زنی بودم
سی و سه چشم پر از التهاب رسوا کرد
دنیا کنار می رود وباز می شود
از دکمه های پیرهنت روزنی به متن
مجتبی صادقی شاعری ایلیاتی است و آنجا که از همین سکو و به پشتوانه همین فرهنگ و حال و هوای آن سخن می گوید به آن دلیل که دغدغه های مطرح در شعر را زیسته است و حس وحال آن ها در وجودش درونی شده اند ، در فرآیند کار،کلامش به شدت دلنشین و صمیمی و تاثیر گذار می شود ، در این شعر مثل بسیاری از شعرهای دیگر مجموعه، مخاطب زن است ،اما برخلاف بسیاری از شعر های دیگر مجموعه ، در اینجا به دلیل همان رویکرد ایلیاتی و ریشه دار، زنی که مخاطب واقع شده و به تصویر کشیده می شود ،کاملا هویتمند وشناسنامه دارو موثر و نقش آفرین است ، آنچنان که گویی یک پای مجاهدتی که مرد در پیش دارد اوست و در تمامی ابیات با طنین ردیف این نقش آفرینی یاد آوری می شود.
زن می روم شکار دو لول مرابیار
لبخند روزهای ملول مرا بیار
زین کن، رکاب کن، هیجان مرا نگیر
اسب گریز پای عجول مرا بیار
باید فشنگ تهیه ببینم بدون حرف
از کنج گنجه«قوده» پول مرا بیار
زن می زدم به دشت اگر امنیه نبود
پس می زنم به کوه،دو لول مرا بیار
پس می زنم به کوه هوا نامرتب است
پیراهن تمام فصول مرا بیار
بربرف های تازه روانم پی شکار
رد مرا بگیر و«قبول» مرا بیار
بربرف های تازه صعود مرا ببین
با مرگ های مانده نزول مرا بیار
بر شانه های خسته خود ای زن غریب
از صبح بی قرار گلوله- مرا بیار
۳- و آنجا که از این حال و هوا که حال و هوای دل و جان شاعرانه اوست فاصله می گیرد حاصلش می شود شعر هایی دیگر گونه، به سراغ یکی دیگر از غزل ها می رویم که در این غزل هم مضمون حول و حوش ، زن می چرخد، زنی نه در ایل با آن توصیفات شکوهمند و نقش آفرین ، حرف از زنی است در شهر و باقی ماجرا که با هم مرور می کنیم و بعد خودتان مقایسه کنید سرجمع غزل قبل را با این غزل ،هم به لحاظ ذهن و هم زبان و اینکه نهایتا ، مخاطب از هر کدام چه ره آوردی دستگیرش می شود، و در کدام نمونه با صمیمیت بیشتر و در مجموع با شعر مواجه می شویم:
سی وسه چشم مرا دید زد تماشا کرد
سی و سه چشم مرا تلخ دید و حاشا کرد
سی و سه چشم پر از اشک والتماس ، غروب
مرا که گم شده بودم، دوباره پیدا کرد
مرا که زیر پل آغشته زنی بودم
سی و سه چشم پر از التهاب رسوا کرد
زن غریبه سرش زیر بود، هیچ ندید
چگونه مشت مرا چشم های پل وا کرد
نهیب سر کش زاینده رود، زوزه کشان
مرا مچاله شده رهسپار دریا کرد
و بعد شیهه زد و رو به آسمان پیچید
و بعد نعره زد و با غریبه دعوا کرد
زن غریبه خدا حافظی نکرده گریخت
و رفت و در دل شب با خودش مدارا کرد
و بعد یک غزل تازه گفتم و آرام
به خواب رفتم و شب رو به سوی فردا کرد
زن غریبه پریشان و تلخ صبح بعد
سی و سه تکه مرا زیر پل تماشا کرد
۴- با دو غزل خوب از مجتبی صادقی ،بیان یک نکته ازمعنای شعرش را آغاز کردیم ، بگذارید با چند تک بیت خوب از این مجموعه به پابان بریم:
نشسته اند به شوق بهار آمدنت
چقدر آینه در برگریز فصل خزان
می سپردند به اندوه شب تار مرا
با به هم آمدن پلک تو انگار مرا
بال در بال شهاب از دل تاریکی شب
می روم تا که بیابم سحر سوخته را
من فکر می کنم همه نامه های تو
از دسته دسته گل اشکت معطرند
این دو بیتی ، تقدیم به قزوه عزیز و دوستانی که این روزها
خودشان را در رابطه با او ،گرفتار شبهاتی کرده اند.
نه از تزویر ها ، ترسیده بودی
نه حرفت را به زر ، سنجیده بودی
شهادت می دهم در محضر عشق
سرودی هر چه را حق دیده بودی
ای درد بیا تا که غزل خسته نماند
از شعر ،فقط دایره ای بسته نماند
ای کاش بلالی برسد صوت اذان را
تا بانگ ،فقط بر سر گلدسته نماند
بشکن،پس از آن حرف شکستن بزن ای دل
تا قلب غزل های تو نشکسته نماند
از دل بدر آیید که در دل بنشینید
تا قافیه جا گیرد و ننشسته نماند
ای اهل ادب ،فرصت نشر است، بچاپید
کاین حال به هم ریخته پیوسته نماند